درد از دلِ دعای ششم
سال هاست باد از صورتم کُلنگ می گذرد
چه هَملت با شم چه حافظ
فرقی میان دریا ،
آب ندارد
از خود گریخته ام
کجای من ایستاده ای ؟
گوسفندان را بچرانم کجای این برهوت
هیچ لذتی
جز شنای گنجشک در باران
از هیچ ترسی از زیر پا خالی
هستی و نیستی اش
به مو های بلند تو بر می گردد
به چشمی که هر روز مرا برمی دارد جای دیگری می برد
ظاهر شدن جلوی تو
شانس مردی ست
که باد هوای کُلنگ دارد برایش
تصویر یافتن روح من
در جمجمه ی دایناسورها جا نمی شود
قرار نبود
قرارمان بود
همیشه عکس من
در چشم های تو
گریه کند.
سال۱۳۸۹
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:28 توسط علیرضا شکرریز
|
علیرضا شکرریز لیسانس روانشناسی