نقد کتاب( این خودکار دارد قرمز می نویسد )
شاعری که خودکارش سرخ میمیرد
(نگاهی به آخرین مجموعه شعرِ علیرضا شکرریز)
منتشر شده در هشتماین شمارهی ماهنامهی ادبی اقلیم نقد – ویژهی فروردین ۹۲
منتقد میثم خالدیان
در آبانماه ۱۳۹۱، بیست و یک جلد کتاب از شاعران برجسته و معاصر خوزستان، به همت انجمن شعرای اهواز رونمایی شد. در میان این مجموعه ها، که با عنوان «کتاب پل» از آنها یاد میشود، یک مجموعه شعر آیینی به نامِ «این خودکار دارد قرمز مینویسد» به چشم می خورد که شاعر آن علیرضا شکرریز است، و این نوشته در این باره است.
اگر بنابر آنچه علیرضا شکرریز در موخره ی «یک پنجه پیالهی عباس»[۱] آورده است، شعر یعنی؛ اجرا، آیا او از پس این اجرا بر آمده است یا خیر؟ البته در ادامه، توضیحاتی نیز بر این تعریف آورده شده، که تعبیر این «اجرا» را عیان تر میکند، اما از آنجا که قرار نیست در این نوشته، به تعریف شعر بپردازیم، یا بر آن تبصره بزنیم، مسیر را به سمت چگونگی این اجرا، در مجموعه شعری که پیش رو داریم، عوض میکنم.
پیش از اینکه به بازخوانی «این خودکار دارد قرمز می نویسد[۲]» بپردازیم، باید همین ابتدا، یک «سوال» دیگر را نیز کنار بگذاریم. این سوال را مطرح میکنم از آن جهت که؛ اگر مخاطبی احیانا به آن نیاندیشیده، بیاندیشد. و به آن نمیپردازیم زیراکه متن کتاب بعد از این پرسش قرار دارد، و اصطلاحا کار از کار گذشته است. اما سوال: «آیا اندیشه ی مذهبی را از آن جا که اندیشه ای سنتی است، میتوان در ساختاری نو اجرا کرد؟» البته این سوال اگر چه سوالِ من نیست، اما سوال خوبی است. سوالِ من نیست زیرا من مذهب را پویا میدانم و پیش رونده، که در گذشته جا نمی ماند.
وقتی به سراغ متن کتاب میرویم – آنچنان که از ویژگی شعر آزاد است – باید ذهن را علاوه بر لذتِ خوانش، آماده ی کشف نیز بکنیم. منظورم از کشف این است که خود را در یک بُعد از نوشته رها نکنیم:
خانه ی نیزه ها سینه ی من است
به خانه برگردید مردم (این خودکار دارد قرمز مینویسد: ص ۶۳)
شاعر به نحوی مردم را به نیزه نیز تشبیه کرده است. و این تشبیه مضمر، آنجا توفیق می یابد که شاعر نمیگوید: «مردم مانند نیزه ها به سینه ام فرو رفتند.» اما در ناخودآگاهِ مخاطب، این را نیز بیان کرده است. ضمن این که اشاره به سخنان امام حسین دارد، که ترسندگان را به بازگشت و تَرک وی دعوت می کند. در بخشی از شعر «پیاله» آمده است:
به رگهای خشکیده ی آب میزنم
سایه ی درختی ام را آتش (همان: ۶)
«سایه ی درختی» یعنی چه؟ بعید به نظر میرسد، اما به راستی سایه ی تنی که بی شمار نیزه در آن فرو رفته باشد، به درخت نمی ماند؟
به نظر میرسد، این دست تعابیر – که شاعر، کم هم از آنها بهره نمی جوید – در حالتی میانِ آگاهی و عدم اش رخ میدهند. عدم آگاهی از آن جهت که میتوان دریافت علیرضا شکرریز خود را در جریانی از احساسات رها میکند، و به «تعبیر»ی که اشاره شد، اجازه میدهد از هر سو بر او وارد شوند. اما آگاهی از آن رو که این اتفاق، به گونه ای خود خواسته میشود که از معنایِ اتفاق خالی میگردد، و مبدل به ابزاری در دستان شاعر میشود. امیدوارم توانسته باشم، منظورم را برسانم.[۳] به پاره ای از شعرِ «بازگشت» (از مجموعه ی «یک پیاله پنجه ی عباس، صفحه ی ۸) توجه کنید:
از میان سیارات
هوایِ نینوا را داریم
آبِ رفته بر نمیگردد
جز همان مشکی که با هم پیدا کردیم.
بند اول را با هم بخوانید. به دو نتیجه خواهید رسید. اول: «تمام سیارات، هوای نینوا را دارند». ب: «هر پارهای از زمین سیاره ایست ،از میان آنها هوای نینوا داریم» من نام این اتفاقات را که در حصاری از آگاهی رخ میدهند؛ «جریان خلاق» میگذارم. در پرانتز بگویم که اگر بجای «جز همان مشکی که با هم پیدا کردیم»، می آورد: «جزبا همان مشکی که با هم پیدا کردیم» قابل پذیرش تر بود. با این همه بعضی جاها میشد به ویژگی ای که اشاره کردم، بیشتر توجه شود.به عنوان مثال در سطر اولِ «پیاده شوید» آمده است:
«قبول نکرد از سرم بیرون بریزید، دنیا را» (همان: ۸)
اگر شاعر به خویش خرده میگرفت و «را»یِ پایانی را حذف میکرد، آیا همین یک بند تاویل پذیرتر نمی شد؟
یکی دیگر از ویژگی هایی که یک متن مذهبی به همراه خواهد داشت، اشاره به آیات، احادیث و روایات است. اما یک شاعر چگونه با آن برخورد می کند. البته سخن گفتن از این امر، خود پژوهشی است جداگانه، که پژوهشگر می بایست خود را بر اطلاعات مذهبی مسلط کند، اما آنچه که اجمالا در این مجموعه به آن برخوردم، میآورم تا نشان دهم چگونه یک شاعر مذهبی از ابزار مذهب در اثرش بهره میگیرد.
ذوالجناح بالا رفت
دستها را دست خدا داد… (همان: ۶)
«دست خدا» داد؛ چون یدالله… بالا رفت؛ چون فوق ایدیهم. و در «پیاده شوید» آمده است:
با این همه تیر برتن، دارم کجا میروم
کشتی سوراخ سوراخ و ساحل؟ (همان: ۸)
سوراخ سوراخ؛ از آنجا که این همه تیر بر تن است و کشتی؛ از آنجا که آمده است: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه» واضح است که گفتن هر کدام از این عبارات؛ متن را از شاعرانگی خالی میکند، اما در«کشتی سوراخ سوراخ و ساحل؟» ضمن داشتن هردوی معانیِ اشاره شده، ذهن ما را به معانیای فراتر نیز راهنمایی میکند.
کاردیگری که در آن مجموعه بسیار به آن پرداخته شده، بردن پدیده های عصر معاصر به سال ۶۱هجری، و آوردن عناصر آن زمان به روزگاری که زندگی می کنیم است. و این امر؛ یکی از عوامل مهم نجات شعر مذهبی است و خود همین است که سوال آغازین را درباره ساختار نو و اندیشه ی سنتی پاسخ میدهد.
گفتم ولم کن این کودک پا برهنه دارد میمیرد / آبسردکن لعنتی… (همان: ۶۴)
لعنتی من مشک ندارم / یک لیوان آب زیر آفتاب مُرده است (همان: ۱۵)
روی زمین گلادیاتورها زیادند ذوالفقار / این خیابان برای تاخت وتاز عباس کوچک است (همان: ۲۱)
تگرگ زد / رعد و برق زد / بی دست روی زمین افتاد / و درختها در سینه اش فرو رفتند… / من که تا زانوانم در بوق ماشینها… (همان: ۳۵)
من برای دست و پا زدن توی این ماشین یک اسب میخواستم و یک تیربار (همان: ۴۹)
«کودک پا برهنه»، «آبسردکن»، «مشک»، «لیوان»، «ذوالفقار»، «خیابان» و «ماشین» واژههایی هستند که تاریخ را به هم میریزند و به علاوه ی آنها میتوان واژه هایی را یافت که جغرافیا را به هم می ریزند: «گلادیاتور»، «تگرگ»، «رعد و برق» و…
تمام اینها کنار هم برآمده از نوعی جسارت نیز هست، که در کلام شکرریز میتوان یافت. تاکید میکنم روی «گلادیاتور»، و یک سوال مطرح میکنم: «آیا میتوان به مخاطب گفت مواظب باش؟» و سپس از مخاطب خواست به لحاظ بصری یک گلادیاتور را کنار ذوالفقار و ذوالجناح تصور کند و لزوما هم به دنبال ارتباطی قطعی نگردد؛ که قطعا منظور شاعر این است، یا منظور شاعر این نیست.
و جای دیگر میگوید:
من یزیدم
دلم را بردم نزدیک مشک
آب اش ندادم…(همان: ۳۶)
از همان جسارت سخن میگویم. آیا به راستی تمامی ما یزیدی در درون نداریم؟ و آیا بسیار نشده که خویش را تا نزدیک مشک (صاحب مشک – رستگاری) ببریم و بی بهره باز گردانیم؟
و نیز میگوید:
آبها را برای دشنام دادن آفریدهاند…(همان: ۱۶)
و باز هم به راستی رودی که حسین و یاراناش را سیراب نکند، بیشتر از نفرینی می ارزد؟
دیگر نکته ای که چندین بار در این مجموعه به آن بر می خوریم؛ به هم ریختن ساختار دستوری و نحوی جمله هاست. به عنوان مثال در بند اول شعر«وسط جنگ» آمده:
از کوه فواره می بارد خون(یک پیاله پنجه ی عباس: ۳۸)
اگر ما بخواهیم جمله را به حالت معمول خویش بر گردانیم باید بگوییم: «از کوه فواره ی خون می بارد» اما چرا آنگونه گفته میشود. خب؛ ساده انگارانه است اگر دلیلش را همین بدانیم که لازمه ی شعر، به هم ریختن نرم معمول سخن گفتن است. البته این درست است اما کافی نیست. در جایی از کتاب آمده: «تیر دارد، باران میبارد» (این خودکار دارد قرمز مینویسد: ۲۰) آنچه اول به ذهن میرسد این است که باران تیر میبارد اما حالا که اینطور نوشته شده تداعی کننده ی باران در گرمای تابستان (تیر) نیز است. در از«این خیابان» نوشته شده:
این خودکار دارد سبز می میرد
بر شانه های خونی زنجیر
بر دستهای نداشته ی شمشیر
به این بالها من عادت ندارم (همان: ۲۱)
اگر گفته شود؛ این دستها شمشیر ندارند صحیح است، اما لزوما شهادت را نمی رساند، پس شاعر میگوید این شمشیرها دست (مالک) ندارند. چرا؟ چون شهید شده.
«روایت»؛ عنصر دیگری است که به نظر میرسد به نوعی در تمام شعرهای مذهبی و شعرهایی که به نوعی به تاریخ اشاره دارند خود به خود به وجود میآید. اما این روایت جدا از آنچه است که به آن«شعر روایی» میگوییم. و این دو مطلب مستقل اند. اما آنچه در یکی از شعرها به آن برخوردم؛ عدم انسجام در روایت است، یعنی شاعر آنچه را که آغاز میکند گاه با آنچه که به پایان میرساند، در یک کلیت نمی گنجاند، و گاه به نظر میرسد واژه ای یا تعبیری از بیرون به شعر وارد میشود. در شعر«شش گوشه» اینگونه آمده است:
زمین، ساعت من نیست
اسب است که میچرخد
شمشیرهاست روی رگهام
اسبهاست
امضا کن! (همان: ۳۰)
خوب یا بدش را نمیدانم اما حس میکنی این «امضا کن» جایش اینجا نیست، در واقع در ادامه ی شعر نیست. به هر حال شعر ادامه می یابد تا به بند آخر میرسد که تعبیری لطیف میآید: «اطراف خدا، آب زیادتر است».
نکات دیگری نیز در مجموعه شعر«این خودکار دارد قرمز می نویسد» سروده ی علیرضا شکرریز به چشم میخورد، که قابل بررسی است و به نظر میرسد از میان آثاری که در قالب آزاد و با موضوع آیینی سروده شده اند، اثر قابل تاملی است. این مجموعه را میتوان به عنوان دریچه ای در نظر گرفت، و از نو به آینده ی شعر آیینی نگریست.
میثم خالدیان
کارشناس ارشد ادبیات و زبان فارسی
پاییز (تاسوعای) ۱۳۹۱
[۱] . شکرریز، علیرضا؛ یک پیاله پنجهی عباس، دانشگاه آزاد اسلامی، اهواز: ۱۳۸۸٫
[۲] . شکرریز، علیرضا؛ این خودکار دارد قرمز مینویسد، نشر کلام، تهران: ۱۳۹۱٫
[۳] . توضیحاتی که در این پاراگراف اشاره شد، بیشتر با توجه به شعر «های های باران» به ذهن ام خطور کرد. من این شعر را نمونه ی متکامل آنچه شکرریز میخواسته اجرا کند، میدانم و پنهان نمیکنم که یکی از بهترین شعرهای آزادیست که در چند سال اخیر خوانده ام.

علیرضا شکرریز لیسانس روانشناسی