درد از دل دعاي هفتم

 

 

با خودم جنگِ تن به تن دارم

بركت دارد

كلماتي هر روز

تكه تكه پرتاب مي شوند از در و ديوار همين پنجره


مشابه بگويم بگويم يا خلاص شوم از عطر تو در اطرافم

از شيراز و بند انگشتانم در محوطه تو كه جا نمي شوي در كوه

 

موسي ! تو كفش هايت را بيرون آور جاي مقدسي پا گذاشته اي

چهل روز است نام تو را روزه گرفته ام

اما منكه مي لغزم و در نيمكره هاي چپ و راستم

 شمالي ام ، جنوبي

و هر جا ، كه همه جا هستي

 بوده اي اينجا مثل همه جا

زخم هام از تو شروع مي شود ، دواهام از تو

پس كي مرا مي بري از خود

آفتاب مي دانست وگرنه ، غروب سجده نمي كرد

اما به اين خيابان شلوغ اعتماد ندارم نه در فصل به فصل

چاقو هاي ضامندار نمي دانند از كمر شكسته اند.

 

1389