شعر
درد از دل دعاي هفتم
با خودم جنگِ تن به تن دارم
بركت دارد
كلماتي هر روز
تكه تكه پرتاب مي شوند از در و ديوار همين پنجره
مشابه بگويم بگويم يا خلاص شوم از عطر تو در اطرافم
از شيراز و بند انگشتانم در محوطه تو كه جا نمي شوي در كوه
موسي ! تو كفش هايت را بيرون آور جاي مقدسي پا گذاشته اي
چهل روز است نام تو را روزه گرفته ام
اما منكه مي لغزم و در نيمكره هاي چپ و راستم
شمالي ام ، جنوبي
و هر جا ، كه همه جا هستي
بوده اي اينجا مثل همه جا
زخم هام از تو شروع مي شود ، دواهام از تو
پس كي مرا مي بري از خود
آفتاب مي دانست وگرنه ، غروب سجده نمي كرد
اما به اين خيابان شلوغ اعتماد ندارم نه در فصل به فصل
چاقو هاي ضامندار نمي دانند از كمر شكسته اند.
1389
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 10:51 توسط علیرضا شکرریز
|
علیرضا شکرریز لیسانس روانشناسی